تبليغاتX
الکترونیک دانشگاه آزاد کرمانشاه 85
مرد...سیبیل
يه دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟

دختر كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد :وقتي تو زير ابرو بر مي داري منم بايد سيبيل بزارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه !!!

پسر سرخ شد و چيزي نگفت

2 نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 23:20  توسط سهیل  | 

روزت مبارک
هنوز هم در پی گذشت سالها.... تن خسته من گرمی نوازشت را میخواهد.

مادرم روزت مبارک.

راستی ۱ ساله شدن وبلاگ درپیدمون هم مبارک

2 نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 19:39  توسط سهیل  | 

سلام با معرفتا...
سلام... یه آپ که باعث میشه این وبلاگ از زیر خاک بیاد بیرون...

طعنه نمیزنم اما بچه کجایین؟ اگه نیاین نظر بدین یعنی خیلی بی معرفتین دیگه. ولی شوخی میکنما... شماها همه جوره با معرفت و گلین

اما بریم سراغ اصل مطلب... توضیح زیادی نمیخواد این لینک رو ببینین: http://360.yahoo.com/profile-uqoaAuAndaf1bDOLKuT6mQ--?cq

لینکه صفحهء یکی از دانشجوهای کرمانشاهی دانشگاه شریفه... که ۱ سال پیش فوت شده.

خدا بیامرزش... آدم تو فکر میره که آیا بعد رفتن ما هم کسی میاد تو وبلاگامون، پروفایلهامون نظر بذاره یا برامون آف بذاره؟؟؟

کامنت های این لینک رو که دادم حتماً بخونین.

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 12:7  توسط سهیل  | 

سلام بر همه...

اگر یه کمی به دور و بر خود بنگری خواهی دید, نه یکی بلکه فراوان عزیزانی که از من و تو بهتر بودند اما حالا نیستند.

خیلی پیش اومده که تو هر خانواده ای افراد اون قوم چنین کسی رو از دست بدن تا جایی که من می تونم بگم

(نه صد در صد اما امکانش خیلی زیاده) که این یک قانون طبیعی است که:

ادمهای خوب زودتر از دنیا می رن

اگه این قانون که حاکم بر عالمه درست باشد می توان نتیجه گرفت که خیلی از ادمها یی که تو دنیا می مونن دو حالت بیشتر ندارن;

یا خیلی ادمهای خوبی هستند که خداوند زندگی خیلی ها رو وابسته به وجود انها می دونه و بخاطر اینکه اون فرد رو دوست داره نمی خواد اون افراد از وجودش محروم بشن, پس حیات اون ضروریه.

دسته ی دیگه کسایی هستن که ادمهای بدی شدن(روز اول هیچ کس بد به دنیا نمی اید) و خداوند عمر دراز به اونها می ده تا بیشتر تو این دنیا به بار گناهانشون اضافه کنن و بعضی مواقع اونها رو به زجر هایی می رسونه اما خیلی گذرا و سطحی, زندگی این افراد معمولا بدون فراز و نشیبه چون خداوند اونها رو رها کرده و خودشون هم در این دنیا رها شدن, پس هیچ وقت رشد باطنی ندارن(حتی اگه در ظاهر پیشرفت کنند), مگر زمانی که توبه کنند و واقعا از اعمال خود برگردند و اصلاح شوند.

 

حالا من فکر می کنم, که تو دنیا غیر از کارهای کوچیکی که ممکنه اصلا نتوان بهشون کار خیر گفت, کاری انجام دادم؟

حالا من تنهای تنها هستم, نمی تونم به خودم که دروغ بگم... تا حالا از خوب و بد چه کارها انجام دادم؟

حالا فکر می کنم, من که تو این دنیا موندم جزئ کدام یکی هستم؟

حالا تو فکر کن, اگه راه و رسم زندگی رو تغییر بدیم, از همین امروز, از همین حالا, در اینده ایا باز هم تو دنیا خواهیم موند؟

...

(ع.الف.عاشق)

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 9:30  توسط سهیل  | 

.::روز معلم مبارک::.
کلاس سوم ابتدایی بودم که یه روز یه خبر بد بهم دادن. اونم خبر فوت معلم کلاس اول ابتداییم بود. واقعاْ خیلی ناراحت شدم از این که معلمی که حتی وقتی مریض شده بوم میومد عیادتم دیگه نیستش...

اما خوشبختانه فهمیدم که این خبر درست نبود

خلاصه.... یاد همهء معلما و کسایی که برای ما تلاش کردن تا به اینجا برسیم بخیر... ایشالا همشون با عزت زندگی کنن.

ببخشید که منم بهتر از این نمیتونم بنویسم...

دست همتون رو میبوسم و از ته دل میگم: روزتون مبارک فرشته ها...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 23:37  توسط سهیل  | 

عاشقانه
پسر و دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند 

 آنها عاشقانه یکدیگر رادوست داشتند

 دختر: یواش تر برو من میترسم

 پسر: نه، اینجوری خیلی بهتره

 دختر: خواهش میکنم، من خیلی میترسم

 پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت

 بذاری آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه

 دختر: خوب باشه . حالا میشه یواش تر بری

پسر: باید بگی که دوستم داری

دختر: دوستت دارم حالا یواش تر برو

 روز بعد واقعه ای در صفحه ی حوادث روزنامه ها به چاپ رسید

 برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

 در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو

 سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت

پسر جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

بدون اینکه زن را مطلع کند کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

 و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

 !! رفت تا او زنده بماند....

از:

( http://pegahtanha.blogfa.com/ )

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 17:2  توسط سهیل  | 

با عرض سلام به تمامی دوستان

 

ادامه مطلب روکلیک کنید تا ببینید چه خبره بعد نظراتتون رو راجبش بنویسید به بهترین نظر یک دستگاه ژیان مدل ۵۲ هدیه داده خواهد شد!

محمدمهدی


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 22:51  توسط سهیل  | 

تغییر نام بی درنگ و بدون قید و شرط نام "خلیج جعلی عربی" به خلیج فارس در گوگل
با سلام و آرزوی بهروزی

 

گوگل ایرث اقدام به تقسیم خلیج فارس به دو قسمت شمالی و جنوبی و با دو نام متفاوت خلیج فارس و خلیج عربی کرده که فاقد هر گونه استناد و استدلال تاریخی است. جهت اعتراض به این اقدام، اعتراضیه زیر را مطالعه و امضاء کنید :

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

سخن نویسنده:تا به حال تعداد 129914 Signatures Total نفر امضا کرده اند تو هم امضا کن.

متن کامل این نامه رو در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید:

نگاه آزاد:کی قراره که این خارجی ها آدم بشن خدا می دونه؟ممکنه واسه پول اسم ایران رو هم عوض کنن.


سهیل: ببخشید که نمیشه با اسم دلخواه خودتون مطلب رو ثبت کنید. مشکل از قالبه.

در ضمن خیلی ممنون که این رو آپ کردین. آخرین باری که من رفتم امضا کردم تعداد امضاها 236462 شده بود که به سرعت هم داره اضافه میشه.


ما پيروز شديم - گوگل نام خليج عربي را به خليج ايران تغيير داد ببينيد http://maps.google.com/?ie=UTF8&ll=26.980829,52.311401&spn=1.162601,2.570801&t=p&z=9

نوشته شده توسط: صبا( از دوستای دانشگاه آزاد اسلامشهر )


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 14:13  توسط سهیل  | 

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

با وجود این که اثبات شده برایم که در این اوضاع شعر و ادبیات جایی را ندارد اما کم لطفی بود اگر

کار بسیار زیبای هوشنگ ابتهاج را که دقیقا متناسب با امروز ماست را نمیزدم تا این وب را نیز از

این حالت کسالت بیرون بیاورد.

 

امروز نه اغاز و نه انجام جهان است          ای بس غم وشادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری     دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی           بنگر که زخون توبه هر گام نهان است

ابی که بر اسود زمینش بخورد سود           دریا شود ان رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند              بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

از روی تو دل کندم اموخت زمانه            این دیده از ان روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در بازی خونین             بازیچه ی ایام دل ادمیان است

دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت         این دشت که مال سواران خزان است

روز یکه بجنبد نفس باد بهاری              بینی که گل وسبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی          دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد وداد ان همه گفتند و نکردند         یا رب چه قدر فاصله ی دست و زبان است  

خون میچکد از دیده در این کنج صبوری  این صبر که من میکنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود      کنجی است که اندر قدم راهروان است

                 از شاهکارها و اشعاره فوق العاده هوشنگ ابتهاج(مهدی قبادی)  

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:11  توسط سهیل  | 

زیر باران، بند کفش هایش باز شده بود...
نامه ای آمده... نامه ای از جنس بهار. یک پلک زدن هم نمیخواهد، باران چشمانت را میشوید.

ما یک پلک به شب زدیم، چشمانمان سیاه شد اما صدها پلک به دریا زدیم و چشمانمان آبی نشد.

چه کنم که تو از من چشمان آبی میخواهی؟ صد پلک دیگر به دریا ؟ نه...

لحظه ای تنها زیر باران. بیا ببین که چشمانم آبی آبی شده.

2 نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 20:44  توسط سهیل  | 

مقدمه
با سلام خدمت بازدید کننده محترم

هدف کار با قطعات الکترونیکیه. ساخت مدار و ...

پس یکسره میرم  سر اصل مطلب

وسایل لازم :

هویه قلمی ۴۰ وات

سیم لحیم روغندار ( کارتون رو راحت میکنه دیگه نیازی به روغن لحیم ندارید)

قلع کش

دریل ( اگه ندارید از یه آلمیچر ساده و یه ترمینال میشه استفاده کرد )

رنگ روغن

کاربن

اسید چاپ فیبر مسی

لوازم رو تهیه کنید تا در جلسه بعد آموزش رو شروع کنیم.

*امین مقصودی پور

2 نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 20:7  توسط سهیل  | 

قمار زمانه ...

هرآدمی وقتی متولد می شود تمام وجودش ,تک تک سلولهایش را پاکی و صداقت و لطافت و هنر و ایمان و عشق به معبود و علم اندوزی  فرا گرفته است و تمام وجود هر چند کوچک او سرشار است از لطایف هنری و ذوق به یادگیری

زمان به او مهلت می دهد و رشد می کند , می بالد و همچنان جذابیت تمام مسائل بالا در درونش روز به روز چندین برابر می شود, او رشد می کند و همچنان دل خوش است و زمان به او مهلت می دهد.

تا اینکه به سن نوجوانی و جوانی می رسد

حالا شرایط تغییر می کند

دنیا فرصت را مناسب رسیدن به هدف خود می داند, او(دنیا) این دوران را انتخاب می کند.

دیگر زمان به او مهلت نمی دهد

ان کودک حالا جوانی برومند با دلی پر ز ارزو شده است, با فکری نو, پر ز غوغای پیشرفت و پاهایی توانمند, منتظر یک راه, منتظر یک راهنما

او حال بیش از هر زمانی به کمک نیاز دارد , اما این کمک از طرف کیست؟ دل به کمک هیچ کس نبندد, به او می گوید(( تجربه)).

شرایط برای او بسیار سخت شده است او مانند اسبی سر کش است که مدام با دنیا سر جدال دارد و می خروشد, اگر به او جولان داده شود, ز پی او همچون صاعقه گرد به پا می خیزد او می تازد و به پیش می رود, جوان است و هیچ چیز جلو دارش نیست

آری زمان بسیار مناسب است و زمانه می تواند تمام انچه را که در وجود این کودک سن زده به عاریت نهاده بود تک تک بگیرد, آری می تواند و این کار را هم می کند.

هر انچه در اوست را می گیرد, وارونه می کند,و دوباره به او باز می گرداند.

ایمانش, بی ایمانی- لطافت به خشنی- هنر او می خشکد- طلب علم در او کمتر و موضوع هر روز انشا هایش

بی رنگ تر- دل نرمش کمتر می تپد چرا که به سختی می گراید- وجود پاکش کدر, تن راست قامتش کوژ- همه نفسش آه- عبور زندگیش سنگین –عشقش به ریا- ماهش, ستاره اش, افتاب همه بی معنی- وجود می طلبد یک جا را ,گوشه نشینی- پاهایش می خواهد یک راه را, بی راهی –قلموی هنرش, ذوقش, همه ی استعدادش , نکشد جز ماتم- سر گرمیش بر لب پنجره, خیره شدن به دوران خوش ارزو های کودکی , به دستان گرم پدر- ان بوسه های او از تح دل که می نشست بر گونه ها از سر عشق-  ان همه اوج که می گرفتی بر گرده ی پدر زمانی که تو را بر گرده می برد با خود به سفر به راه پر خطر, هر گز نهراسیدی از خطر چون با او بودی.

دست بر زیر چانه, همچنان خیره , خیره به پنجره ی کودکیت , فقط بر سر خاطراتت می توانی دست بکشی و انها را حس کنی, اما اجازه تغییر انها را به تو نداده اند .

دنیا بسیار جفا می کند همین که دلخوشی کودکی را به این اسباب بازی هایش می بیند, انها را به مرور زمان از دست او به زور بیرون می کشد, شاید در طول سالها و ماهها, شاید ان کودک سر کشی کند اما ...

جای شلاقها برتنش هست , بسیار به خود پیچیدم و زور زدم اما بند زمانه به این سادگیها پارگی ندارد پس رام شدم دیگر هیچ توان مقابله ندارم هر انچه دنیا از من بگرفت دادم وهر انچه به من به صورت وارونه برگرداند گرفتم .

نه ان ذوق کودکیم مانده نه آن آرزو ها

خود او انها را در من پرورش داد و عمق بخشید اما تا خواستم از انها بهره مند شوم یک یک از من به یغما برد, همه ی ان گوهران زیبا , پر ارزش و ریشه در وجودم به عمق برده و تنها چیزی که برایم ماند جای زخم ان ها, زخمهایی به گودی تمام جوانیم...

وقتی در فکرمی شوم ومی نگرم, به خوبی می بینم تعظیم هایی را که هیچ وقت به خود نمی دیدم در برابر خواسته های دنیا انجام دهم, اما این کار را کردم.

وقتی ریز می شوم  می بینم ,  بیراهه هایی که پیمودم فقط به خواست دنیا که هرگز پاهایم را به پیمودن انها تشویق نمی کردم اما این کار را کردم.

وقتی تن خود را در برابر آيینه خاطراتم انهم نه چندان دقیق وارسی می کنم چه زخمها نمی بیم که به خنجر نادانی و کم تجربگی ز دست خود بر تنم نشسته است.

در بعضی زخمها عمقی است که هر گز نمی توانم باور کنم,  اما حقیقت دارد

روزگار هم اکنون به من می خندد,  من هم به خود می خندم , چون چاره ای ندارم,  تمام وجودم در استعمار اوست من که از خود هیچ اختیاری ندارم ,چاره ای ندارم, راهی ندارم.

چون به دور و بر خود می نگرم تمام  انسانهای عالم هم با من همردیف شده اند و در یک راستا چیده شده ایم چون به فراز سر خویش می نگرم, دستان زمانه را می بینم که هر از چند گاهی تاسی می اندازد و به بخت و اقبال مهره ای را تکان می دهد و دوباره تاسی می اندازد...

 

(ع.الف.عاشق)

2 نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 9:36  توسط سهیل  |