ادامه مطلب روکلیک کنید تا ببینید چه خبره بعد نظراتتون رو راجبش بنویسید به بهترین نظر یک دستگاه ژیان مدل ۵۲ هدیه داده خواهد شد!
محمدمهدی

گوگل ایرث اقدام به تقسیم خلیج فارس به دو قسمت شمالی و جنوبی و با دو نام متفاوت خلیج فارس و خلیج عربی کرده که فاقد هر گونه استناد و استدلال تاریخی است. جهت اعتراض به این اقدام، اعتراضیه زیر را مطالعه و امضاء کنید :
http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html
سخن نویسنده:تا به حال تعداد 129914 Signatures Total نفر امضا کرده اند تو هم امضا کن.
متن کامل این نامه رو در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید:
نگاه آزاد:کی قراره که این خارجی ها آدم بشن خدا می دونه؟ممکنه واسه پول اسم ایران رو هم عوض کنن.
سهیل: ببخشید که نمیشه با اسم دلخواه خودتون مطلب رو ثبت کنید. مشکل از قالبه.
در ضمن خیلی ممنون که این رو آپ کردین. آخرین باری که من رفتم امضا کردم تعداد امضاها 236462 شده بود که به سرعت هم داره اضافه میشه.![]()
ما پيروز شديم - گوگل نام خليج عربي را به خليج ايران تغيير داد ببينيد http://maps.google.com/?ie=UTF8&ll=26.980829,52.311401&spn=1.162601,2.570801&t=p&z=9
نوشته شده توسط: صبا( از دوستای دانشگاه آزاد اسلامشهر )
با وجود این که اثبات شده برایم که در این اوضاع شعر و ادبیات جایی را ندارد اما کم لطفی بود اگر
کار بسیار زیبای هوشنگ ابتهاج را که دقیقا متناسب با امروز ماست را نمیزدم تا این وب را نیز از
این حالت کسالت بیرون بیاورد.
امروز نه اغاز و نه انجام جهان است ای بس غم وشادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی بنگر که زخون توبه هر گام نهان است
ابی که بر اسود زمینش بخورد سود دریا شود ان رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندم اموخت زمانه این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در بازی خونین بازیچه ی ایام دل ادمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت این دشت که مال سواران خزان است
روز یکه بجنبد نفس باد بهاری بینی که گل وسبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی دردی است در این سینه که همزاد جهان است
از داد وداد ان همه گفتند و نکردند یا رب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون میچکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که ان گوهر مقصود کنجی است که اندر قدم راهروان است
از شاهکارها و اشعاره فوق العاده هوشنگ ابتهاج(مهدی قبادی)
ما یک پلک به شب زدیم، چشمانمان سیاه شد اما صدها پلک به دریا زدیم و چشمانمان آبی نشد.
چه کنم که تو از من چشمان آبی میخواهی؟ صد پلک دیگر به دریا ؟ نه...
لحظه ای تنها زیر باران. بیا ببین که چشمانم آبی آبی شده.

هدف کار با قطعات الکترونیکیه. ساخت مدار و ...
پس یکسره میرم سر اصل مطلب
وسایل لازم :
هویه قلمی ۴۰ وات
سیم لحیم روغندار ( کارتون رو راحت میکنه دیگه نیازی به روغن لحیم ندارید)
قلع کش
دریل ( اگه ندارید از یه آلمیچر ساده و یه ترمینال میشه استفاده کرد )
رنگ روغن
کاربن
اسید چاپ فیبر مسی
لوازم رو تهیه کنید تا در جلسه بعد آموزش رو شروع کنیم.
*امین مقصودی پور
هرآدمی وقتی متولد می شود تمام وجودش ,تک تک سلولهایش را پاکی و صداقت و لطافت و هنر و ایمان و عشق به معبود و علم اندوزی فرا گرفته است و تمام وجود هر چند کوچک او سرشار است از لطایف هنری و ذوق به یادگیری
زمان به او مهلت می دهد و رشد می کند , می بالد و همچنان جذابیت تمام مسائل بالا در درونش روز به روز چندین برابر می شود, او رشد می کند و همچنان دل خوش است و زمان به او مهلت می دهد.
تا اینکه به سن نوجوانی و جوانی می رسد
حالا شرایط تغییر می کند
دنیا فرصت را مناسب رسیدن به هدف خود می داند, او(دنیا) این دوران را انتخاب می کند.
دیگر زمان به او مهلت نمی دهد
ان کودک حالا جوانی برومند با دلی پر ز ارزو شده است, با فکری نو, پر ز غوغای پیشرفت و پاهایی توانمند, منتظر یک راه, منتظر یک راهنما
او حال بیش از هر زمانی به کمک نیاز دارد , اما این کمک از طرف کیست؟ دل به کمک هیچ کس نبندد, به او می گوید(( تجربه)).
شرایط برای او بسیار سخت شده است او مانند اسبی سر کش است که مدام با دنیا سر جدال دارد و می خروشد, اگر به او جولان داده شود, ز پی او همچون صاعقه گرد به پا می خیزد او می تازد و به پیش می رود, جوان است و هیچ چیز جلو دارش نیست
آری زمان بسیار مناسب است و زمانه می تواند تمام انچه را که در وجود این کودک سن زده به عاریت نهاده بود تک تک بگیرد, آری می تواند و این کار را هم می کند.
هر انچه در اوست را می گیرد, وارونه می کند,و دوباره به او باز می گرداند.
ایمانش, بی ایمانی- لطافت به خشنی- هنر او می خشکد- طلب علم در او کمتر و موضوع هر روز انشا هایش
بی رنگ تر- دل نرمش کمتر می تپد چرا که به سختی می گراید- وجود پاکش کدر, تن راست قامتش کوژ- همه نفسش آه- عبور زندگیش سنگین –عشقش به ریا- ماهش, ستاره اش, افتاب همه بی معنی- وجود می طلبد یک جا را ,گوشه نشینی- پاهایش می خواهد یک راه را, بی راهی –قلموی هنرش, ذوقش, همه ی استعدادش , نکشد جز ماتم- سر گرمیش بر لب پنجره, خیره شدن به دوران خوش ارزو های کودکی , به دستان گرم پدر- ان بوسه های او از تح دل که می نشست بر گونه ها از سر عشق- ان همه اوج که می گرفتی بر گرده ی پدر زمانی که تو را بر گرده می برد با خود به سفر به راه پر خطر, هر گز نهراسیدی از خطر چون با او بودی.
دست بر زیر چانه, همچنان خیره , خیره به پنجره ی کودکیت , فقط بر سر خاطراتت می توانی دست بکشی و انها را حس کنی, اما اجازه تغییر انها را به تو نداده اند .
دنیا بسیار جفا می کند همین که دلخوشی کودکی را به این اسباب بازی هایش می بیند, انها را به مرور زمان از دست او به زور بیرون می کشد, شاید در طول سالها و ماهها, شاید ان کودک سر کشی کند اما ...
جای شلاقها برتنش هست , بسیار به خود پیچیدم و زور زدم اما بند زمانه به این سادگیها پارگی ندارد پس رام شدم دیگر هیچ توان مقابله ندارم هر انچه دنیا از من بگرفت دادم وهر انچه به من به صورت وارونه برگرداند گرفتم .
نه ان ذوق کودکیم مانده نه آن آرزو ها
خود او انها را در من پرورش داد و عمق بخشید اما تا خواستم از انها بهره مند شوم یک یک از من به یغما برد, همه ی ان گوهران زیبا , پر ارزش و ریشه در وجودم به عمق برده و تنها چیزی که برایم ماند جای زخم ان ها, زخمهایی به گودی تمام جوانیم...
وقتی در فکرمی شوم ومی نگرم, به خوبی می بینم تعظیم هایی را که هیچ وقت به خود نمی دیدم در برابر خواسته های دنیا انجام دهم, اما این کار را کردم.
وقتی ریز می شوم می بینم , بیراهه هایی که پیمودم فقط به خواست دنیا که هرگز پاهایم را به پیمودن انها تشویق نمی کردم اما این کار را کردم.
وقتی تن خود را در برابر آيینه خاطراتم انهم نه چندان دقیق وارسی می کنم چه زخمها نمی بیم که به خنجر نادانی و کم تجربگی ز دست خود بر تنم نشسته است.
در بعضی زخمها عمقی است که هر گز نمی توانم باور کنم, اما حقیقت دارد
روزگار هم اکنون به من می خندد, من هم به خود می خندم , چون چاره ای ندارم, تمام وجودم در استعمار اوست من که از خود هیچ اختیاری ندارم ,چاره ای ندارم, راهی ندارم.
چون به دور و بر خود می نگرم تمام انسانهای عالم هم با من همردیف شده اند و در یک راستا چیده شده ایم چون به فراز سر خویش می نگرم, دستان زمانه را می بینم که هر از چند گاهی تاسی می اندازد و به بخت و اقبال مهره ای را تکان می دهد و دوباره تاسی می اندازد...
(ع.الف.عاشق)
در بهاران سري از خاك برون اوردن نغمه اي كردن وز باد خزان افسردن
همه اين است نصيبي كه حياتش نامي پس دريغ اي گل رعنا غم دنيا خوردن
گر به مردي نشد از غم دلي ازاد كني هم به مردي كه گناه است دلي ازردن
صبحدم باش كه چون غنچه دلي بگشايي شيوه ي تنگ غروبست گلو بفشردن
صفحه كز لوح ضمير است نم از چشمه ي چشم مي توان هر چه سياهي به دمي بستردن
از دبستان جهان درس محبت اموز امتحان است بترس از خطر وا خوردن(شهريار)
دوباره ماه فروردين امدن بهار را گرامي ميداريم و حضرت عافيت را شاكريم كه بار ديگر با انديشه
نو و جودي سالم تن لطيف بهار را لمس مي كنيم و با غرور و سر بلندي مفتخريم كه اين را از گذشته
گذشته را از نياكان و نياكان را از گذشتگان ،گذشتگان را از كوروش و كوروش ها كوروش را از
استياگ و استياگ را از چندين هزار سال تمدن به ارث برده ايم.در برابر نوروز وشكوه عصمت
و قداست بي همتا و بي منتهايش سر تعظيم و كرنش عاشقانه فرود مي اوريم و به اين باوريم كه در
چنين روزهايي بود كه امپراطوري كوروش به حد جهاني طب بو علي به اوج غناي حافظ به درجه اعلا
فلسفه ي صدرا به مقام والا و فن زنديه و صفويه به اوج كمال رسيده بود(مهدي قبادي)
باقي در ادامه مطلب