تو این ماجرا باشه.ولی خدا وکیلی این جوریه؟؟یعنی عشق فقط همینه؟؟؟؟
داستان زیر(تو ادامه مطلب) رو بخونید ارزششو داره.
بعدا خودتون قضاوت کنید........
(خشایار)
وقتی بچه بودم فکر میکردم این داستان واقعیت نداره. مگه میشه یه دختر بچه تا این حد بی کس و کار باشه؟ مگه میشه که هیچکس نباشه که به اون کمک کنه؟ یا حتی اینکه هیچکس نبود که کبریتاشو بخره. که اون مجبور بشه توی سرمای زمستون برای اینکه خودشو گرم کنه کبریتاشو آتیش بزنه و با خاموش شدن آخرین کبریت خودش هم بمیره.
حالا بگذریم ... یه روز تو خیابون داشتم راه میرفتم که تیکه کاغذه چسبیده روی دیوار توجه منو به خودش جلب کرد و باعث شد تا وقت بذارم و اونو بنویسم.
با یه داستان بازم بر طبق یه سوژه چه طورین ؟ اگه موافقین برین تو ادامهء مطلب.