کی به تو می رسم نا امید گشته ام از این همه ره که همه عمر بپیمودم و نیافتم فرح
شب را به روز و روز را تا نهایت
شمرده ام به امیدی, وای بر این سماجت
بس نبودم این همه رو سیاهی در پیش
چه خجل ها که شدم بر سر کویش
هر آنچه تیغ داشت زدست و به چشم
بزد بر من درمانده از سر دژم
بادیه به بادیه, دشت به دشت
همه عمرم, به دنبال تار مویش بگشت
هنرم باشد, که خود خوب دانم
وصل او را در خواب هم نتوانم
افسوسا که او عقلم ز دست ببرد
گرنه ننگم بود به این بی عقلیم بمرد
گویند در راه عشق هستی دادن به
اما کو؟ همه دادم, ندارم حتی که
مرا غم از دست رفتنم نیست
مردن و یار ندیدنم فکریست
نه کور شدنم ز او راه چاره است
نه کر شدنم ز صدایش امیدواره است
اویی که یاد تو را در من نهاد
به حق بنیادم را ز ریشه بر نهاد
بدان, بند تعلق از همه دنیا بریده ام
الا کمند آن گیسوان که به دست خویش رسیده ام
همه وقت فکر فرار زند بر سرم
چه سود, بر هر دشت و کوه که گریختم تویی در برم
حال ندانم, با اینهمه که دانم
باز به دیدار رخش چرا سر گرانم
من بریده ام و نتوانم چاره ی کار خویش کنم
منتظرم تا رو بنماید و من نگاه یار خویش کنم
(ع.الف.عاشق)
نغمه و ساز
حالا كه من تنها شدم
تنها و بي صدا شدم
اينو بدون تو مهربون
به پاي تو فدا شدم
***
عزيزمي تو خوبمي
تو مهربون محبوبمي
بيا بيا بيا پيشم
تابدوني دليلمي
***
بازم بي تو من مي شكنم
از تن گذشته اين منم
شكستنم تقدير نبود
رحمي بكن به اين تنم
***
تويادمي تو خاطرم
تو هستي تنها باورم
شعراي من براي توست
نذار بپات من بميرم
***
كاشكي ميشد صدام كني
بااون چشات نگام كني
دل من پرزتپشه
غرورت رو فدام كني
***
بيا يبار هم كه شده
گرمي دستتو بده
دلاي ما يكي شدن
اين بهترين رويام بوده
***
براي تو من ميميرم
عزيزمي مهربونم
بخاطرم بيا بمون
بازبهترين صدات منم
(ع.الف.عاشق)
افتتاح دانشگاه جديد
با سلام خدمت همه ي دوستان عزيز و ارجمند مهندس خودم, اميد دارم كه تابستان را همتون به خوبي ادب كرده باشيد و حسابي از دوشش كار كشيده باشيد, باز اميد دارم كه چنين بوده باشد در اين تعطيلات ,روزگار بر شماها.
پر افتخار ديدم كه اولين نفري باشم كه خبر فوق العاده اي را كه تا چند لحظه ي ديگر در ادامه مي خوانيد به دوستان رفيق و شفيق و هميشه هوادار اين وبلاگ برسونم و آن خبر به صورت زير مخابره مي شود:
سپاس خداي را كه به زبان پارسي اصيل, ايزد منان نامش نهند, كه در چنين سال و چنين روزي و به لطف و الطاف بي دريغش, آنهم بدست پرتوان و تلاشگر سازندگان بزرگواري چون بزرگواران پيمانكار امروزي ايران سر بلند و دستور زحمت كشان پشت ميز نشين رده ي بالاي دانشگاهي و خودياري دانشجويان ارجمند و باز هم از هر چه بگذريم لطف و الطاف مسولان هميشه به فكر براي دانشجويان آزاد باقي تر و با سپاسي فراوان تر است, صد البته.تا يك ماه ديگر تمام جهانيان و تمام شبكه هاي آنلاين خبرگذاري جهان شاهد پروژه ي عظيمي كه چندين سال است با تمام قوا همه ي قوا را بسيج . گيج به ساختن خود كرده است.
قرار است, البت كه قرار است به دست يكي از همان بزرگمردان عرصه علم و دانش پارس زمين كنوني مفتخر به رونمايي شود و باز دوچندان شكر و هورااااااااا به اين افتتاح بزرگ كه نسيب ما شد و ما توانستيم محل جديد تشكيل كلاسهاي جديد فني مهندسي دانشگاه آزاد اسلامي واحد كرمانشاهان ايران باستان كنوني را ببينيم و بعد فارغ التحصيل شيم. و آن هم پروژه اي بس بزرگ و افتخار انگيز پروژه ي افتتاح 500 تخته سياه چادر ساخته شده از مواد اوليه ي صد در صد داخلي و به دست توان مند متخصصان صد در صد داخلي بدون دخات هيچ گونه خارجكي اجنبييييييييي آنهم در خاك صد در صد ايراني واقع در كوهپايه هاي منتهي به دشت هاي ماهيدشت و مجهز به بالا ترين تكنولوژي آموزشي و رفاهي روز دنيا (هرچي كه فكرش رو بكني داره ه ه ه ه ...) براي برگذراي كلاسهاي ترم مهر ماه سال 87 و بعد از آن هم.
و در آخر از همه ي كساني كه در اين طرح عظيم به هر شكلي دخالت كرده اند (اسم نمي بريم چون ممكنه كسي از قلم بيفته و ناراحت خوب بشه) و يا بعد از اين قراره دخالت كنند و روي دوش اونها اين تاسيسات چرخانده بشه سپاس گذاشته مي شود.
و خلاصه بار تمام متخصصان پر توان را با تقسيم كارهاشون تيتر وار به قرار زير عرض مي كنم :
آتش روشن كردن شبانه با سرگه-ايجاد روشنايي-به منظور حفظ جان از حمله ي گرگها=< مهندسين برق
چيدن پشم-تشي رسيدن و بافتن نخ-جهت ساختن چادر=< مهندسين عمران
نظارت بر برپايي چادر ها-كوبيدن ميخ چادر-جهت استحكام دوار=< مهندسين صنايع
چيدمان چادر ها و ديگر وسايل داخلي و دكوراسيون-به منظور رفاه دانشجويان=< مهندسين معمار
پرورش گوسفند-دوشيدن آنها-جهت تامين مااليحتاج سلف سرويس=< دامپروري
آب پاشي اطراف چادرها-تامين رطوبت و گياه خاك-جهت خوابيدن گرد و خاك=< مهندسين گشاورزي(زراعت)
حمل و نقل-اياب و ذهاب-رفت و آمد=< باز هم مهندسين كشاورزي(ماشين آلات)
فراهم آوردن وسايل اعم از سخت افزاري و نرم افزاري-براي ساخت چادر مثل دوك و ميخ چادر...=< مهندسين كامپيوتر
در ضمن نظارت بر درست بودن تمام زواياي چادر نصب شده و عمود بودن ستون ها بر عهده ي گروه رياضي
كنترل فشار وارده بر طناب نگهدارنده ي ميخ چادر ها بر حسب پاسكال بر عهده ي گروه فيزيك است.
از خداوند منان توفيق روز افزون مسئولين ارجمند را روزي چندين بار مي خواهيم.
(ع.الف.عاشق)
که خودم هم نمی دونم روی هم میشن چندتا
تو هم زیاد زور نزن میدونم که توهم نمی دونی
این قصیده رو نوشتم تا بگیره دوباره وبلاگ سروپا
**دوستان انتخاب واحد همه ی بچه های کارشناسی از ۸/۶ تا ۱۲/۶/۱۳۸۷ می باشد و به صورت اینترنتی**
(ع.الف.عاشق)
اگر یه کمی به دور و بر خود بنگری خواهی دید, نه یکی بلکه فراوان عزیزانی که از من و تو بهتر بودند اما حالا نیستند.
خیلی پیش اومده که تو هر خانواده ای افراد اون قوم چنین کسی رو از دست بدن تا جایی که من می تونم بگم
(
نه صد در صد اما امکانش خیلی زیاده) که این یک قانون طبیعی است که:ادمهای خوب زودتر از دنیا می رن
اگه این قانون که حاکم بر عالمه درست باشد می توان نتیجه گرفت که خیلی از ادمها یی که تو دنیا می مونن دو حالت بیشتر ندارن;
یا خیلی ادمهای خوبی هستند که خداوند زندگی خیلی ها رو وابسته به وجود انها می دونه و بخاطر اینکه اون فرد رو دوست داره نمی خواد اون افراد از وجودش محروم بشن, پس حیات اون ضروریه.
دسته ی دیگه کسایی هستن که ادمهای بدی شدن(روز اول هیچ کس بد به دنیا نمی اید) و خداوند عمر دراز به اونها می ده تا بیشتر تو این دنیا به بار گناهانشون اضافه کنن و بعضی مواقع اونها رو به زجر هایی می رسونه اما خیلی گذرا و سطحی, زندگی این افراد معمولا بدون فراز و نشیبه چون خداوند اونها رو رها کرده و خودشون هم در این دنیا رها شدن, پس هیچ وقت رشد باطنی ندارن(حتی اگه در ظاهر پیشرفت کنند), مگر زمانی که توبه کنند و واقعا از اعمال خود برگردند و اصلاح شوند.
حالا من فکر می کنم, که تو دنیا غیر از کارهای کوچیکی که ممکنه اصلا نتوان بهشون کار خیر گفت, کاری انجام دادم؟
حالا من تنهای تنها هستم, نمی تونم به خودم که دروغ بگم... تا حالا از خوب و بد چه کارها انجام دادم؟
حالا فکر می کنم, من که تو این دنیا موندم جزئ کدام یکی هستم؟
حالا تو فکر کن, اگه راه و رسم زندگی رو تغییر بدیم, از همین امروز, از همین حالا, در اینده ایا باز هم تو دنیا خواهیم موند؟
...
(
ع.الف.عاشق)هرآدمی وقتی متولد می شود تمام وجودش ,تک تک سلولهایش را پاکی و صداقت و لطافت و هنر و ایمان و عشق به معبود و علم اندوزی فرا گرفته است و تمام وجود هر چند کوچک او سرشار است از لطایف هنری و ذوق به یادگیری
زمان به او مهلت می دهد و رشد می کند , می بالد و همچنان جذابیت تمام مسائل بالا در درونش روز به روز چندین برابر می شود, او رشد می کند و همچنان دل خوش است و زمان به او مهلت می دهد.
تا اینکه به سن نوجوانی و جوانی می رسد
حالا شرایط تغییر می کند
دنیا فرصت را مناسب رسیدن به هدف خود می داند, او(دنیا) این دوران را انتخاب می کند.
دیگر زمان به او مهلت نمی دهد
ان کودک حالا جوانی برومند با دلی پر ز ارزو شده است, با فکری نو, پر ز غوغای پیشرفت و پاهایی توانمند, منتظر یک راه, منتظر یک راهنما
او حال بیش از هر زمانی به کمک نیاز دارد , اما این کمک از طرف کیست؟ دل به کمک هیچ کس نبندد, به او می گوید(( تجربه)).
شرایط برای او بسیار سخت شده است او مانند اسبی سر کش است که مدام با دنیا سر جدال دارد و می خروشد, اگر به او جولان داده شود, ز پی او همچون صاعقه گرد به پا می خیزد او می تازد و به پیش می رود, جوان است و هیچ چیز جلو دارش نیست
آری زمان بسیار مناسب است و زمانه می تواند تمام انچه را که در وجود این کودک سن زده به عاریت نهاده بود تک تک بگیرد, آری می تواند و این کار را هم می کند.
هر انچه در اوست را می گیرد, وارونه می کند,و دوباره به او باز می گرداند.
ایمانش, بی ایمانی- لطافت به خشنی- هنر او می خشکد- طلب علم در او کمتر و موضوع هر روز انشا هایش
بی رنگ تر- دل نرمش کمتر می تپد چرا که به سختی می گراید- وجود پاکش کدر, تن راست قامتش کوژ- همه نفسش آه- عبور زندگیش سنگین –عشقش به ریا- ماهش, ستاره اش, افتاب همه بی معنی- وجود می طلبد یک جا را ,گوشه نشینی- پاهایش می خواهد یک راه را, بی راهی –قلموی هنرش, ذوقش, همه ی استعدادش , نکشد جز ماتم- سر گرمیش بر لب پنجره, خیره شدن به دوران خوش ارزو های کودکی , به دستان گرم پدر- ان بوسه های او از تح دل که می نشست بر گونه ها از سر عشق- ان همه اوج که می گرفتی بر گرده ی پدر زمانی که تو را بر گرده می برد با خود به سفر به راه پر خطر, هر گز نهراسیدی از خطر چون با او بودی.
دست بر زیر چانه, همچنان خیره , خیره به پنجره ی کودکیت , فقط بر سر خاطراتت می توانی دست بکشی و انها را حس کنی, اما اجازه تغییر انها را به تو نداده اند .
دنیا بسیار جفا می کند همین که دلخوشی کودکی را به این اسباب بازی هایش می بیند, انها را به مرور زمان از دست او به زور بیرون می کشد, شاید در طول سالها و ماهها, شاید ان کودک سر کشی کند اما ...
جای شلاقها برتنش هست , بسیار به خود پیچیدم و زور زدم اما بند زمانه به این سادگیها پارگی ندارد پس رام شدم دیگر هیچ توان مقابله ندارم هر انچه دنیا از من بگرفت دادم وهر انچه به من به صورت وارونه برگرداند گرفتم .
نه ان ذوق کودکیم مانده نه آن آرزو ها
خود او انها را در من پرورش داد و عمق بخشید اما تا خواستم از انها بهره مند شوم یک یک از من به یغما برد, همه ی ان گوهران زیبا , پر ارزش و ریشه در وجودم به عمق برده و تنها چیزی که برایم ماند جای زخم ان ها, زخمهایی به گودی تمام جوانیم...
وقتی در فکرمی شوم ومی نگرم, به خوبی می بینم تعظیم هایی را که هیچ وقت به خود نمی دیدم در برابر خواسته های دنیا انجام دهم, اما این کار را کردم.
وقتی ریز می شوم می بینم , بیراهه هایی که پیمودم فقط به خواست دنیا که هرگز پاهایم را به پیمودن انها تشویق نمی کردم اما این کار را کردم.
وقتی تن خود را در برابر آيینه خاطراتم انهم نه چندان دقیق وارسی می کنم چه زخمها نمی بیم که به خنجر نادانی و کم تجربگی ز دست خود بر تنم نشسته است.
در بعضی زخمها عمقی است که هر گز نمی توانم باور کنم, اما حقیقت دارد
روزگار هم اکنون به من می خندد, من هم به خود می خندم , چون چاره ای ندارم, تمام وجودم در استعمار اوست من که از خود هیچ اختیاری ندارم ,چاره ای ندارم, راهی ندارم.
چون به دور و بر خود می نگرم تمام انسانهای عالم هم با من همردیف شده اند و در یک راستا چیده شده ایم چون به فراز سر خویش می نگرم, دستان زمانه را می بینم که هر از چند گاهی تاسی می اندازد و به بخت و اقبال مهره ای را تکان می دهد و دوباره تاسی می اندازد...
(ع.الف.عاشق)
میگن عیده امسال...
عیده و امسال عیدی ندارم...
گذاشتی رفتی عزیزم من بی قرارم...
عیده و امسال تنهای تنهام...
به جای عیدی عزیزم من تو رو می خوام...
از وقتی رفتی غمگینه خونه...
گریم میگیره با هر بهونه...
رفتی و موندم با این همه درد...
هرگز نمی شه فراموشت کرد...
...تکرار...
اگر چه نیستی یاد تو اینجاست...
عشقت توی قلب ماهاست...
هرجاکه هستی خدا به همرات...
دعای خیر پشت و پنات...
هرجا که رفتی خدابه همرات...
هرجاکه هستی خدابه همرات...
.
.
.
(به جای ×ت×آخر ابیات جایگذین شود×ارزانی×)
(ع.الف.عاشق)
نقد و انتقاد ( 45*2 )
مجری (ع.الف.عاشق)
پخش از شبکه world wide web
مهمانان برنامه تمام مخاطبین
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمام بینندگان و شنوندگان عزیز برنامه
بدون رو در بایستی آغاز می کنم که : شما جوانها در روز سه گیم یا فوتبال می بینید یا با آتاری و ماتاری , خودتون بازی می کنید حالا فکر کنید ما که تعداد شبکه های تلویزیونیمون اینقدر کم است با این حال یکیشون مدام اخبار پخش می کنه( channel one) یکیشون مدام فیلم تکراری می ده (channel two) یکشون مدام فوتبال ( channel you) یکیشون ملیحه کاری و خود آشغالی و ...( channel education) و اون دوتای دیگه رو مال ما نمی گیره چون مثلا ما تو شهر زندگی می کنیم!!! ......
ولی واقعا دست این channel four ها درد نکنه من فقط از این شبکه راضیم .
حالا خودتون کلاتون رو قاضی کنید که اگه به جای شش ساعت فوتبال در روز که بهترین ساعات روز هم اکثرا پخش می شه بهتر نیست که یک برنامه ی علمی یا آموزشی نیم ساعته بگذارند ؟؟؟ مسلما بهتره اما فوتبال برای تلویزیون بی خرجترین برنامه در تهیه و آنتن پر کن ترین برنامه(شش ساعت) و پر درآمد ترین گدایی است و متاسفانه بدون سود ترین برنامه برای مخاطب.
متاسفم که به اکثر رشته ها در ایران اصلا بها داده نمی شود , به خصوص برای خانم ها, و به آن مقداری که بها داده می شود به قرار زیر است : 95% بیننده ی فوتبال و 4% بیننده ی کشتی و 1% بیننده تمام رشته های دیگر البته اگر غیر از فوتبال چیز دیگری از تلویزیون پخش شود که مردم ببینند.
باید گفت همانطور که چند کانال اختصاصی برای یک موضوع خاص در سیما ساخته شده است آیا نیازی به یک کانال خاص برای جوانان و یا ورزش آنها حس نمی شود ؟؟؟ اگر حس می شود , چرا نمی سازید؟ اگر حس نمی شود پس چرا شبکه ی سه مداوم فوتبال پخش می کند ؟؟؟ و ذوق و استعداد جوانان را در دیگر رشته ها از بین برده است و ورزش اصلی ایران یعنی کشتی را به منجلاب می کشاند به طوری که ما امروز دیگر مثل قبل در جهان حرف اول و حتی دوم کشتی را نمی زنیم و از میدان طرد شده ایم فقط به دلیل فضای کم علاقگی که رسانه ها برای یک جوان ایرانی به وجود آورده اند.
و من امروزه ناراحت می شوم وقتی اینهمه جوان وقت خود را و رمق چشم خود را و بدن شاداب خود را صرف در خانه نشستن و فوتبال نگاه کردن می گذرانند و تاسف فراوان از اینکه بر سر نتیجه هم دعوای خوانوادگی سر می گیرد.
دوستان مطمئن باشید کسی از مسئولین در این مملکت به فکر دیگران نیست باید خود به فکر خود باشیم و دوست دار دیگر هم میهنان . و دیری نمی پاید که حتی غذا خوردن یک ایرانی نیز سیاسی می شود چه رسد به برنامه های تلویزیون و مجله های حتی کودکانه ( در شماره ی آخر سروش کودکان نیز حتی روی فکر یک بچه نیز برنامه ریزی سیاسی می کنند و به نظر آنان این معنی درست اسلامی است که حضرت علی (ع) اجرا می کرد) و هزار و یک مورد دیگر...
(ع.الف.عاشق)
زمستان...!
هوا سرد است!
به روی سرم از سقف منزل می چکد باران
زمین یخ, دست یخ, پا یخ, کمر یخ, سینه یخ, دل یخ
غلط کردم اگر هنگام گرما< آخ و اوخ >کردم
خدایا
پاک یخ کردم!
چراغی دارم ای یاران
که هر سالی در این ایام باران
ز من چیزی عجایب ناک و هچل الهفت می خواهد...
چراغ نفت می خواهد!
چراغی مانده از اجدادم باقی
الا یا ایها الساقی
دمش سرد است و آهش گرم
اما حیف خاموش است!
الا ای مرد نفتی , مرد روغنمال و چرکین جامه
در بگشا
منم , من مرد سرماخورده ی بی حال
نباشد بشکه ات خالی زبانم لال
هوا سرد است و جانسوز
یکی می گفت:
روز اول هر سال نوروز است
و گرما می رسد از راه
بیش از سی و اندی مانده به نوروز
بیش از سی و اندی طاقت سوز , به فکر نفت باید بود از امروز!
پسر از من کیف و کتاب خواهد ,آن دیگری کفش و ثریا دامن و اصغر قاقا!
در این احوال و انفسها
چراغم نفت می خواهد!
ستایش باد خیاطان ایران را
که ارزانی به ما بیچارگان کردند
تنبان را
مربا, لوله قوری, صنوبر, طبل تو خالی , الک, دفتر, سماور, اشک!
یعنی کشک!
خداوندا
دلم غمگین است و لرزان و پر درد
وزیر نفت و بنزینا!
هوا سرد است!
(ع.الف.عاشق)
سلام بچه ها من یه کشف بسیار بزرگ کردم.حیفم اومد شما رفیقان شفیق از آن بی بهره باشید, اما چون من آدم بدی نیستم اجازه میدم که این فرمول را برای همه فاش کنید تا اونها هم استفاده کنن.
یادتونه وقتی جوون بودیم ,اون وقتا از یه اکسیری حرف می زدند, آره؟ یادتونه که همه چیز رو طلا می کرد .خوب, من با اون کار ندارم من با اون یکی کار دارم که می گن: وقت طلاست.
بههههللللله , ذوق زده شدید... درکتون می کنم چون کشف این اکسیر که همه چیز رو , حتی زمان را به طلا تبدیل می کنه از هر کسی که بر نمی یاد!!! بلاخره ما از دوستای ادیصون هستیم و اگه نمی دونید ادیصون کیه!!!! برید آپ قبلی منو بخونید.... اه ... اینقدر منو حواس پرت نکنید تا بقیه ی حرفم رو بزنم , خوب؟!
همه می دونید که یک ایرانی در روز حدود ( قابل توجه: تمام زمانها بر حسب ساعت است) 5/2 در صف نانوایی و152/4 در صف شیر یارانه ای ( زین پس به جای شیر یارانه ای بفرمایید آب در کیسه) و در کل در روز 862/0 پشت چراغ قرمز و 008/1 در ترافیک ( زین پس به جای ترافیک بفرمایید traffic) و 2/3 در صف کالا برگ البته اینها فقط مربوط به مردم عادی و بدبخت است و در مورد قشر های مختلف فرق می کنه مثلا به موارد زیر که با مقیاس 10000/1 نسبت به مشکلات گلچین شده اند توجه فرررررررررمایییید:
دانشجو: پول به حساب ریختن( وفحش برداشت کردن) دانشگاه 7/4
تاییدیه گرفتن انتخاب واحد 204/3
گیر آوردن مدیر گروه جهت توقیع 0000065/72
ثبت شدن واحد انتخابی به صورت دستی (در صورتی که واحدی مناسب برایت مانده باشد) 86/2
و ....
کسی که گذرش به ادارات می افتد: موفق شدن تا رویت کارمند مسئول در سر کار 96
رسیدن نوبت به شما 14/8
از این اتاق به اون اتاق 42/6
آمدن جواب درخواست شما و تکمیل پرونده ÷ ∞0
البته مسایل بسیار زیاد دیگری هم هست که چون در آنها واحد باید بر حسب گیگا و ترا ساعت بیان شود و من سواد ندارم از آن صرف نظر می کنم.
به هر حال وقتی با هزار و یه بد بختی و عرق ریختن (خودتون مستحضر هستید که این کارها چقدر زحمت داره) این فرمول را کشف کردم و به اداره ی ثبت اختراعات تحویل دادم نمی دونم کدوم یک از اون مادر مرده ها دست به سرقت ادبی زد و با این بی ادبی خود اختراع منو دزدید , تا اینکه چند وقت پیش از اخبار شنیدیم که چشم بادومی ها ساعت فوق دقیق اتمی خود را که هر (اگر اشتباه نکنم) 300 میلیون سال یک ثانیه عقب می افتد را به کار انداختند و ساعت رسمی کشور را یک ثانیه عقب کشیدند.(یعنی زمان برای آنها یک ثانیه هم ارزش داره.)
و آنجا بود که فهمید اونا اختراع منو که قدر دانستن وقت است و وقت طلا , دزدیدند چون در اداره ی ثبت اختراعات یه چشم بادومی داشت تو اداره کار می کرد فکر کنم خودش بود , البته پسر عموم می گفت اون یه افغانیه ولی من اشتباه نمی کنم , چشم بادمی بود و اونا اکسیرمن رو دزدیدن و اینهمه پیشرفت کردن, وگرنه ما ایرانی ها در استفاده ی درست از وقت اول بودیم منتها اونا با دزدی به اینجا رسیدند .
(ع.الف.عاشق)
سلام , خوبید , سلامتید , در سلامت کامل به سر می برید, هوع ع!!!!
یه روز در خانه نشسته بودم که یکدفعه دیدم تلفون همرام زنگ می خوره , پریدم گوشی را ورداشتم و گفتم:
الو , سلام , خوبید , سلامتید , در سلامت کامل به سر می برید, هوع ع !!!!
خانم بچه ها خوبند , شما خوبید , پشت گوشی ....0936کیسه؟
که یکدفعه دیدم ثدایی آمد و گفت : منم , من, مگه نمی شناسی من ادیسون هستم.
گفتم : ادیسون !! ادیسون؟ کدام ادیسون من خیلی از طرفدارام و دوستانم ادیصون نام دارند تو کدومشون هستی؟
تفلکی ادیسون گفت: بابا من خود ادیسون هستم!! اون ادیسون واقعیه.
اینجانب: خوبی سلامتی در سلامت کامل به سر می بری هوع ع!!! باشه با اینکه طشخیس اصل و غیر اصل بودن, تو این دور و زمانه ی دور و برمون زیاد راحت نیست اما دلت رو نمی شکنم و می دونم حتما زحمت زیادی کشیدی تا به هزار بدبختی شماره ی منو بدست بیاری و دو کلمه باهام حرف بزنی هو ع ع !!!! حالا چی می خوای؟
ادیسون مرحوم : به جون مادرم به خدا من خود ادیسون هستم.
اینجانب:خیلی خوب بابا کم قسم بده ما هم مسلمانیم ها و دل داریم! هی ادیسون بودنت رو به رخ ما می کشی ما خودمون یه مهنس برق ایم مگه اونی که کارت ویزیت منو با هزار اصرار تو به شما داد روش نه نوشته بودم که منمهنس برقم؟؟؟ نوشته بودم یا نه خودمم یادم نیست!! اون چه که تو کشف کردی در سن هفتاد سالگی من در سن بیست سالگی بلدش بودم یعنی خلاثه بهت بگم که اون هسته هایی که من دارم با هاش بازی می کنم تو خرماش رو خردی پس من حق آب و گل دارم نسبت به تو. یادت باشه دیگه به رخ ما خودت رو نکشی.
اینجانب: اه... اینقدر حرف زدی که اصلا نزاشتی بفهمم که چی می خوای بگی. بگو دیگه حرفت رو بزن جون به سرم کردی!
آقای ادیسون: خوب من هم می خواستم ب....(آنتن نداد و قط شد خوب اشکال نداره تا دوباره برقرار بشه یه داستان دیگه هوع ع براتون تعریف می کنم هو ع ع !!!)
زرررررررررررر.....زررررررررررر: الو بفرمایید سلام خوبید سلامتید در سلامت کامل به سر می برید؟کیسه؟
همون آقای ادیسون :آقا چی شد ؟ چرا قطع شد؟
اینجانب: هیچی مهندس یه ایراد فنی بسیار پیچیده بود در گوشی همراهم که سریع , مجرب حلش کردم.
ادیسون: حالا می شه بگین مشکلش چی بود مرگ من بگین؟
اینجانب : می گم که خیلی پیچیدس زمان شما هنوز کشف نشده این جور کارهای مجربی که من انجام دادم.
ادیسون: گفتم این تن بمیره بگو چی بود.
اینجانب:باشه می گم اما اگه ثبت اختراش کردی تو ایالات متحده بهشت حقش واسه منه , خوب ؟مشکل خیلی پیچیده بود یعنی از پس همه مهنسی بر نمی یاد بحش می گن شارژ ایرانسل یعنی شارژتمام کرد خوشبختانه یه کارت شارژ آک داشتم و بیشتر از این خوب نیست بدونی زیرا زیادیش سرتان زاست. خوب بقیه ی حرفت رو بزن.
آقا ادیسون مودب: خوب به جمالت مهندس واقعا رو سفیدمون کردی تو این همه دانشمند که اینجا دارن به حرفات گوش می دن. آخه بیاناتتون رو گذاشته بودم رو بلند گو داشت برای همه ی پخش زنده می شد دمت گرم ای ول.
اینجانب:خجالتم ندییییییییییییین تو رو خدا بقیه ی عرائضتون رو بفرماییییییییید بنده کماکان مشتاقم
ادیسون: غرض از مضاهمت خواستم بگم که ما تو این دنیا دستمون به هیچی بند نیست چون یه روز برق قطع می شه یه روز سایت ها خرابن یه رو مخابرات سرعت تلفن رو کم می کنه و اون یه روز هم که نسفه نیمه موارد مذکور سر جمع سر همه سایت ها فیلترن پس از شما علی آقا و دیگر دوستان( که ادیسون دیگه اسمتون رو نبرد چون گفت که همطون معرف همهمون هستید) تقاضا داریم که یه سایت کاملا تخصص بزنید که تمام بار علمی برق الل خصوص الکترونیک, الکترونیک و برای 4 مین بار تاکید می کنم الکترونیک تمام جهان هم از نظر بار علمی هم تولید علم سخت افزاری و نرم افزاری و خلاصه هر چی تو case وهم اختراعات و اکتشافات دنیا بر گردن شما بیفته و دیگه سلامتی شما.
بله تفلک اینقدر اصرار کرد که من و دیگر دوستان مجبور شدیم با وجود تمام مشقله ای که در ویزیتوری دارم اما این وبلاگ کاملا تخسصی را نیز اداره کنیم.
(ع.الف.عاشق)
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است
هر چه جز معشوق باشد پرده ی بیگانگی است
بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است
غنچه را باد صبا از پوست می آرد برون
بی نسیم شوق پیراهن دریدن مشکل است
ماتم فرهاد کوه بیستون را سرمه داد
بی هم آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است
صائب تبریزی
به یاد داشته باشم که: همه چیز را می توان زیبا ساخت
(ع.الف.عاشق)
پدر مشغول خواند روزنامه بود
پسر کوچکش مدام کنار او می آمد و از او سوال می کرد
او که زیاد حوصله ی جواب دادن نداشت یک صفحه از روزنامه را که تصویری از دنیا بود را پاره کرد و به بچه داد,با این فکر که او نمی تواند تا شب آن تکه ها را درست بچیند
اما چند لحظه بعد پسر بچه برگشت و نقشه ی دنیا را چیده شده آورد
پدر از او پرسید: تو که جغرافیا نخوانده ای,مادرت به تو جغرافیا یاد داده است؟
پسر کوچولو گفت: من آدمی که پشت این زمین است را درست کردم , زمین هم خود به خود درست شد.
(ع.الف.عاشق)
در سال چند بار باباتون رو می بوسین؟فقط یکبار
توضیحش؟ اون هم هنگام تحویل سال چون مامان ازمون می خواد
در سال چند بار مامانتون رو می بوسین؟خیلی
چرا؟چون هر وقت کارمون پیچ می خوره دست به دامان او می شیم
تا حالا چند بار رفیقی با برادرت بیرون رفتی تفریح؟ سه, چار بار
توضیحش؟ به خاطر مردم که بگن پسرای فلانی برادریشون خوبه یا به این خاطربا برادرم نمی رم چون دوستام برادرترند!!!!
روزی چند بار به فکر مرگ هستی؟هیچی
توضیحش؟ اخه جوان به این سا لمی چی می تونه از پا درش بیاره؟ اگه نمرود رو دیدی با یه پشه کوره مرد به این خاطر بود که پیر بود نه جوان!!!
روزی چند دفعه خدا رو به یاد داری؟ 1000
خوب؟ من بیست و چهار ساعته می گم: به خدا نمرم بیست می شد... به خدا من تهمت نزدم... به خدا من غیبت نکردم... به خدا وظیفم رو در قبال پدر و مادرم انجام می دم ... و... 999 به خدا فقط تو رو دوست دارم... 1000 به خدا تو تنها عشقمی و فقط این یکبار منو ببخش!
سالی چند بار با خدا از صمیم قلب حرف می زنی؟بستگی داره
توضیحش؟ به اینکه سالی چند گره داشته باشم که فقط به دست خداوند باز بشه!!!
وقتی از دوستت چیزی می خواهی چطوری صداش می کنی؟ ببخشید... می تونم از شما کمک بگیرم...
وقتی از خدات چیزی می خواهی چطوری صداش می کنی؟ ای خدا... تو کمکم کن...
(ع.الف.عاشق)
نظر به اینکه اشعارحافظ با استقبال بی نظیر دوستان رفیق و شفیق همراه شد اینجانب را بر آن داشت تا مسرانه اقدام به نوشتن شعری دیگر از آن بزرگ در این وبلاگ نمایم . و این سر آغازی برای اشعار دیگر است:
حافظ
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و می خواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا
وز قد بلند او بالای صنوبر پست
آخر به چه گوم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمان کش گشت در ابروی او پیوست
باز آی که باز آید عمر شده ی حافظ
هر چند ناید باز تیری که بشد از شست
حافظ
(ع.الف.عاشق)
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و گر از باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست
حافظ
(ع.الف.عاشق)
به کناری ایساده , همچون همیشه... با چشمانی نگران همه دنیا... به ناگاه ز عالمی والا...
در روی خود می بینم ان غول چراغ جادو ...
با گفتمانی عامیانه:سلام... زود باش سه تا آرزوت رو بکن می خوام برم!
با کمال تعجب, جوابش باز می دهم شادمانه:سلام... اما هنوز باور ندارم!
روبه روم رو نگاه می کنم و تو شیشه ی لیموزین یه بچه پول دار از عکس خودم می پرسم؟ نکنه خواب می بینی؟
دورو برم رو نگاه می کنم که فریاد بزنم , ای مردم بیایید ببینید من دارم به ارزوم می رسم!؟ اما فقط یک سری ادمها که افتادن دنبال یک گروه دیگر از ادمها رو می بینم...!!!!!
بالا رو نگاه می کنم تا از خدا بپرسم, ناگهان یک جت جنگی ابرهایی سیاه .. سیاه.. از دود رو پاره می کنه!
غول چراغ دوباره حرفش رو تکرار می کنه,
من می گم, اولیش اینکه چشمام رو ببندی
دوم اینکه صدام به همه عالم برسه و این جمله رو سیاه, سفید , مسلمان, یهودی, غربی, شرقی...
همه و همه بشنون: (اه ها ها ها ها ی ... مردم... بیاید همدیگر رو دوست داشته باشیم)
و سوم , با دستات چشمام رو باز کنی .
روبه روم رو نگاه می کنم و تو نهری از اب پر ز ماهی قرمز از عکس خودم می پرسم : نکنه خواب می بینی؟
دور و برم رو نگاه می کنم , پیر و جوان همه رو خندان می بینم
بالا رونگاه می کنم تا از خداوند تشکر کنم, طاق نسرتی می بینم پر از عطر اون گلی که تو دوست داری با یه جفت قناری که دارن واسه هم آواز می خونن.
مهربانند ... مهربانند... و آن مردمان جاودانه
(ع.الف.عاشق)
گناه جوانی
اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق باسم می خونه
خیال می کردم یه همزبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هر جا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمی شه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم
واقعا بچه ها چرا موسیقی رو حرام کردن؟ ترانه به این قشنگی حیف نیست.
صد حیف به تو, صد حیف به این ترانه, صد حیف به مزمونش, صد حیف بر جوانی ها... .
خدا همیشه یه چیز هایی ازمون می گیره بعد تجربشون رو به ما می ده, یعنی بها شو می گیره.
ای خدا, حالا منی که خود اونو از دست دادم تجربش به چه دردم می خوره.
گناه جوانی.
(ع.الف.عاشق)
گرسنه بودم
مادرم را صدا زدم و گفتم:مامان گرسنمه
گفت:هیچی!!!
دوباره گفتم:مامان هیچی تو خونه پیدا نکردم من گرسنمه
دوباره جواب داد: هیچی!!!
باز داد زدم: گفتم من گرسنه هستم
باعصبانیت اینبار گفت:کم داد بزن
برو تو آشپزخانه اون سفره, اون نان, اون چای داغ, اون استکان, اون قاشق, اون شکر این همه چیز داریم ...
سیر بخور و بگو الهی شکر و بلند شو.!!!
(ع.الف.عاشق)
اگه همه خوب دقت کنیم می بینیم پیچکی که تو باغچه در می یاد رو همه می کنن و دور می ریزن!
اما همون رو ما تو خانه هامون تو گلدونا می گذاریم و از دیدنش لذت می بریم تا جایی که همه خونه رو می گیره!!
دلیل اینهمه تفاوت چی می تونه باشه در حالی که هر دو پیچک هستند؟؟؟
دوتاشون یکین اما دیدگاه ما نسبت به اونا فرق می کنه. چرا همیشه ما هم, تو خونه ی دل افراد جا نگیریم تا جایی که همه ی اون رو صاحب بشیم؟
چرا باید همیشه تو باغچه ی حیاط دلها ریشه زد؟ چرا؟
تو بیا پیچک باش وبا دیدگاهی دیگر بنگر آنگاه خواهی دید در گلدان دلم جا خواهی گرفت, دل همه ی ما نیازمند گلی است
تنها آفت پیچک دلها دیدگاه خود ما انسانها است!
پس برای یکبار هم شده پیچکها راحتی از باغچه هم نکنیم...
(ع.الف.عاشق)