پدر مشغول خواند روزنامه بود
پسر کوچکش مدام کنار او می آمد و از او سوال می کرد
او که زیاد حوصله ی جواب دادن نداشت یک صفحه از روزنامه را که تصویری از دنیا بود را پاره کرد و به بچه داد,با این فکر که او نمی تواند تا شب آن تکه ها را درست بچیند
اما چند لحظه بعد پسر بچه برگشت و نقشه ی دنیا را چیده شده آورد
پدر از او پرسید: تو که جغرافیا نخوانده ای,مادرت به تو جغرافیا یاد داده است؟
پسر کوچولو گفت: من آدمی که پشت این زمین است را درست کردم , زمین هم خود به خود درست شد.
(ع.الف.عاشق)