تبليغاتX
الکترونیک دانشگاه آزاد کرمانشاه 85
با سلامی دوباره خدمت همه ی دوستان گرامی
            شعر را طوری بخوانید که صدایتان به گوش تان برسد تا منظور شاعر را درست بفمید

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت الوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان ادم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید:

ادمیت مرد!گرچه ادم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند.

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند.

ادمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از ادم شد و این اسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ ادم هم گذشت ای دریغ!ادمیت بر نگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست!

صحبت از ازادگی ‌،پاکی ،مروت،ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است!

من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیرـ حتی قاتلی بر دارـ

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام ،زهرم در پیاله ،اشکم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ گل نیست،وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون الود را پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

انچه این نا مردمان با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق،گفتگو از مرگ انسانیت است!

                                                          مهدی قبادی

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 14:30  توسط سهیل  |