کی به تو می رسم نا امید گشته ام از این همه ره که همه عمر بپیمودم و نیافتم فرح
شب را به روز و روز را تا نهایت
شمرده ام به امیدی, وای بر این سماجت
بس نبودم این همه رو سیاهی در پیش
چه خجل ها که شدم بر سر کویش
هر آنچه تیغ داشت زدست و به چشم
بزد بر من درمانده از سر دژم
بادیه به بادیه, دشت به دشت
همه عمرم, به دنبال تار مویش بگشت
هنرم باشد, که خود خوب دانم
وصل او را در خواب هم نتوانم
افسوسا که او عقلم ز دست ببرد
گرنه ننگم بود به این بی عقلیم بمرد
گویند در راه عشق هستی دادن به
اما کو؟ همه دادم, ندارم حتی که
مرا غم از دست رفتنم نیست
مردن و یار ندیدنم فکریست
نه کور شدنم ز او راه چاره است
نه کر شدنم ز صدایش امیدواره است
اویی که یاد تو را در من نهاد
به حق بنیادم را ز ریشه بر نهاد
بدان, بند تعلق از همه دنیا بریده ام
الا کمند آن گیسوان که به دست خویش رسیده ام
همه وقت فکر فرار زند بر سرم
چه سود, بر هر دشت و کوه که گریختم تویی در برم
حال ندانم, با اینهمه که دانم
باز به دیدار رخش چرا سر گرانم
من بریده ام و نتوانم چاره ی کار خویش کنم
منتظرم تا رو بنماید و من نگاه یار خویش کنم
(ع.الف.عاشق)