چه می شد اگه وقتی می گیم سلام از رو عادت نباشه از رو تمام ارزومون برای سلامتی طرفمون باشه
چه می شد اگه هممون به هم اطمینان داشتیم؟
چه می شد اگه تو چشم یک نفر وقتی که نگاه می کنی, یه جوری تو چشمات نگاه نکنه...
چه می شد اگه تو زندگیمون هرگز دروغ و جود نداشت؟ ایا تا حالا تصور کردی دنیای بدون دروغ رو...
چه می شد اگه وقتی تو چشم یکی نگاه می کردی و بهش می گفتی دوست دارم بهت لبخند بزنه, اما نه اون لبخندی که ما حالا به هم می زنیم!!! که از سر تمسخره نه دوست داشتن...
چه می شد اگه وقتی به کسی دل می بندی احساس نکنی اطرافیانت تو رو به دیده ی بد می بینند... اما می بینند...
چه می شد اگه ما همت می کردیم و این دنیا رو حداقل برای زندگی اینده ی فرزندامون بهتر می ساختیم, برای ما که نکردن... بیا ما برای ایندگان این کار رو بکنیم...
چه می شد اگه چشمامون دنبال یکی هست, دنبال دیگری دیگه نباشه...
چه می شد اگه دل کسی همراه ماس , دیگه برای کس دیگه ای نطپه...
چه می شد اگه من خودم بودم, تو خودت , هر کسی خودش, اون موقع نه با خودمون, نه با دیگرون, نه با خدامون هر گز دو رو نبودیم...
چه می شد اگه تو درک می کردی همچون من, تمام سوزی که در درونم وجود داره....
چه می شد اگه اشکای یه جوان رو می تونستم جمع کنم؟ اگه می تونستم, هر قطرش ارزش یه قلب سرخ رو داشت...
چه می شد اگه یکی رو می بینی داره به بیراهه می ره, اونقدر اگاهش کنی و به فکر کمکش باشی که انگار وجود اون وجود خودته...
چه می شد اگه همین حالا همت می کردم برای همیشه اونجور که خداوند برام تو قران و... ارزش قائل شده, اینقدر غیرت داشته باشم که ,همچنان ارزش اشرف مخلوقات بودنم رو حفظ کنم...
چه می شد اگه برای یه بار حتی برای یه بار شده به خاطر خودمون بریم جلوی ایینه, برای دل خودمون لباس بپوشیم...
چه می شد اگه حافظه ی تاریخ رو کلا پاک می کردی و از نو اونجور که همه می خوان(پر از دوستی) بنویسیمش...
چه می شد اگه تو وبلاگهامون به جای نوشتن (( صد راه ذله کردن ...)) با قلم عشق, جوهر محبت و صداقت, دفتر دلهامون رو یادگاری می نوشتیم, عکس همو نقاشی می کردیم...
چه می شد اگه هر لحظمون خنده, همه راحمون راست , فحشمون گریه, دروغمون: برو دیگه دوست ندارم, هنر مون عاشقی با خدا , خاطراتمون لبخندامون .......
چه می شد اگه صداقت می داشتیم با منطق با دلامون با هم حرف بزنیم نه بلوتوث, نه چت,نه...
چه می شد اگه وقتی کسی شمع می شه و تمام وجودش رو به پامون می سوزونه حداقل حرفاشو تا اخر گوش بدیم, نوشته هاشو پاره نکنیم, برای دل سوخته اش یه کوچولو لبخند بزنیم...
چه می شد اگه هر چی فکر بد از دیگرون شنیدی رو دور بریزی و از این به بعد گذشتمون رو دور بریزیم و حالا دنیایی تازه درست کنیم که:
یک باره دیگه در اینده هیچ کسی مجبور نباشه مطالبی مثل مطالب بالا رو بنویسه...
چه می شد اگه وقتی این چنین نوشته هایی رو می خونیم درجا فکر نکنیم , این یارو چقدر احساساتی, چقدر دل خوشه, نگیم...
بیا یکبار بخواهیم از همدیگر هر گز حرمت شمعهامون رو نشکنیم:
|
پدر مادر معلم دوست خوب کسی که اینده ی تو براش مهمه |